در من انگار کسی در پی انکار من است 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش 
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
آی...بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست
اگر آن حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی ست
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش 
عاشقی جرم قشنگیست بر انکار مکوش!

 

دسته ها : شعر
1389/2/18 22:23

 

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند... کنارش نشستم .

از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست.

پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد.

پرسیدم: سفر می کنی ؟ گفت: من همیشه در سفرم .

پرسیدم:غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم را حس می کنم.

ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید.

پرسیدم: این اشک برای چیست؟گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد؟!؟!؟!

پرسیدم:این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن و رفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.......

 

 

دسته ها : ستاره
1389/2/13 21:51

 

 کوه با سنگ آغاز شد

 آدم با درد

 و من با نگاه تو...

 

Image hosting by TinyPic

 

دسته ها : ستاره
1389/2/12 21:51
 
دسته ها : سکوت
1389/2/8 23:29

 

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.
اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.
اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم...
این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که...
خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

دسته ها : سکوت
1389/2/8 13:8

 

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند،وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم... شاید هم می‌بایست زیر باران زندگی می‌کردیم.
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغ‌هایمان شکل‌مان را دگرگون نمی‌کنند... چون در این‌صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی‌آوردیم.
خدای ستار العیوب! تو را به خاطر این همه مهربانی‌ات سپاس ...

"فدریکو گارسیا لورک"
دسته ها : سکوت
1389/2/8 13:2

 

خداوند گفت : دیگر پیامبری نخواهم فرستاد _ از آن گونه که شما انتظار دارید _
اما جهان هرگز بدون پیامبر نخواهد ماند ‍‍‍‍،

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند...و خدا گفت اگر بدانید،حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد  .

 

 

i5tzd90s273kwp2rk7t.jpg

 

خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران نام او بود . همین که باران باریدن گرفت، آنان که اشک را می شناختند، رسالت او را دریافتند، پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر باران بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت... پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . 
خدا گفت : آن که خبر باد را می فهم د، قلبش در بیم و امید می لرزد . و قلب مومن این چنین است .

 

 

8pcdk4givzgpl8609yep.jpg

 

 

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند . و گل چنان از رستاخیز گفت کزآن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد.
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .


خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت ... دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.
خدا گفت : آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند ، به بهشت خواهد رفت

 

f1ws8fwpnl14chwg9to.jpg

 

 

و بیاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است . اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد . تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده ی باد برای ایمان آوردن تو کافیست ...

.


دسته ها :
1389/2/8 11:53

 

به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفای روی تو ، تقدیم می کنم ، با عشق
درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه
همیشه گرمم ، همیشه روشنم با عشق
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد
به جان دوست ، که غمخوار دشمنم با عشق
به دست بسته ام ای مهربان ، نگاه مکن
که بیستون را از پا در افکندم ، با عشق
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم : با عشق

فریدون مشیری

دسته ها : شعر
1389/2/7 20:44

 

 آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم

 تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

 منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

 آن شب که از کنار تو آرام رد شدم

 گم بودم از نگاه تمام ستاره گان

 تا اینکه با دو چشم سیاه تو رصد شدم

 شاید به حکم جاذبه شاید به حکم عشق

 در عمق چشم های تو حبس ابد شدم

 دیدم تو را در آینه و مثل آینه

 من هم دچار- از تو چه پنهان- حسد شدم

 شاعر شدم همانکه تو را خوب می سرود

 مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

 در حیرتم، چگونه در نگاه تو

 دیروز خوب بودم و امروز بد شدم!

"محمد سلمانی"

 

دسته ها : شعر
1389/2/5 23:34
X